تبليغاتX
به کلبه ی دل من خوش اومدی دوست گلم صداقت نخستین فصل کتاب عشق است



اندکی شبیه دریا شده ام
 
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است

 
دهانم طعم آبی گرفته

 
پاهایم جلبک بسته

 
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده

باز هم نیستی

غروب شنبه

 
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد

 
و کنج آواز مردگان می اندازد

نمی دانم

 
شاید آخر دنیاست

 
که عقربه ها به بن بست رسیده اند

 
کاش بیایی

 
سر بر شانه ات بگذارم

 
و عریان ترین حرف هایم را

 
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته

 
یادت بیاورم

 
هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه

از روییدن باد را به رخم بکشی

من آن قدر طعم گس آیینه را چشیده ام

 
که محرم ترین آشنای باران شده ام

 
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده

 
بگو کجای سه شنبه ای

هنوز اما خیلی صبورم

که می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم

تا کی بگویم برگرد
 
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده

 
بهانه بیاوری برای نیامدنت

اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم

بگذار آن قدر شبیه دریا شوم

 
که تو دیگر به چشم نیایی

بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی

 
مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:25  توسط محسن میرجانی  | 



گریه نکن مهربان من

 تمام مویه های سکوتم

 
 
شبیه چراغی که دست خورشید باشد

 
 
ناسروده می ماند

 
 
من طعم سبز را چشیده ام

 
 
به همین جرم زبانم را موریانه خورده است
 


 
حالا فکر می کنم

 
 
آب کدام دریا به دهان من رسیده
 


 
که آیینه ، شور نشانم می دهد
 


 
و تو این همه تلخی

 
 
می خوابم
 


 
دلم می خواهد
 


 
خواب هایم بوی کیوی های شمال را بدهد

 
 
دلم می خواهد همان واژه ی نارس

 
 
که تو را مادر صدا می کند

 
 
از خواب من کیوی بچیند

 
 
وتو سبز را کیوی بنامی

 
 
اما امان نمی دهد

 
 
این کابوس برهنه ی کبود
 


 
دلم می خواهد با هم به دریا برویم
 


 
تمام دریاهای دنیا به اندازه ی همان پیراهن آبی

 
 
که برای سفر کنار گذاشته ام

 چشم انتظارند

 باور کن هیچ اتفاقی نیفتاده

 
 
فقط بگو پاییز زرد نشود


کیوی ها هنوز کوچک اند

 بگو


نمی دانم صدای من به سه شنبه ات می رسد

 گفته بودی

 
 
بوی مریم برای رؤیاهایت رنگ می آورد

 
 
رؤیاهای رنگی ات حالا

 کدام پیراهن را معطر می کند ؟


 آه ... بوی آواز می آید

 
 
من به رو به سمت نقطه چین

 
 
آوازی شده ام از دهان سیب

 
 
دیروز صدقه دادم
 


 
به نیت قاصدکی که هر شب یک تخم مرغ شانسی

 در کفش من می گذاشت 


 
و میان تمام تخم مرغ ها جوجه های سبز قمری بود

 
 
تو که می دانی چه می گویم

 
 
باور کن تیله وتخم مرغ شانسی و تاری که عنکبوتم می نوازد


تمام رؤیاهای بی رنگ من است


دیگر چه بگویم ؟


 برای آیینه نگاه قدیمی ترین واژه ی سرودن است

 
 
حرف تازه ای نیست

 
 
برگرد ، کمی از سه شنبه بیرون بیا


 
کمی سراغ عاطفه ات را از سیب بگیر

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:51  توسط محسن میرجانی  | 



ماه لیمویی سکوت کرده است 


 
شب نقره ای

 
 
و من رنگ چشم های تو

 
 
حالا خورشید به سطر آخر رسیده

 
 
دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی


 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند

 
 
اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی

 
کجایی که ببینی این پسرک کوچک ساده
 


 
می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ؟


آه ... چه قدر کسالت آور است
 


 
سرفه های باد در دهان پنجره
 


 
نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی
 


 
تب پاییز مرا گرفته و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد نه ،

 

فقط کسالت باد 


 
صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده
 


 
یادش به خیر ، آن روز بی همزاد
 


 
که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست
 


 
و سراغ مضراب دریا را گرفت

 
 
یاد دست های تو افتادم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی
 


 
پس از آن روز بی همزاد
 


 
که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم

 
 
تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم

 
 
کسی که تویی ، تویی که هیچ کس نبودی
 


 
سکوت مرطوبی در گلوی من گیر کرده
 


 
تو حرف بزن

 
 
با کلماتی از جنس باورهای من

 
 
حرف بزن
 


 
نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود

 
 
آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد

 
 
کجا رفت آن میم که به پرنده ی نام من می چسباندی

 
 
و پرنده ی مال آسمان تو می شد ؟


 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم
 


 
سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم


و تن سکوت ماندگار سیاه می کردم

 
 
کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم


ولی نه

 
 
تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت
 


 
تب سبزی داریم
 


 
تو باور نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:5  توسط محسن میرجانی  | 



یک سال دیگه گذشت و  26 مرداد سالروز تولدت فرا رسید

امسال برای دومین سال پیاپی هست که بی حضورت

جشن تولدت را

تنها

و در حالیکه تنها مهمانانش

من هستم

و یاد و خاطره های با تو بودن

بپای کیکی که

شمع هایش از

جنس تنهائی و خستگی هستند

نشسته ایم

بیاد روزهای خوش گذشته

بیاد روزهای شیرین و فراموش ناشدنی که با هم در فست فود گلها

و

رستوران حامد داشتیم

میخواهم به نیابت از تو شمع ها را فوت کنم

نمیتوانم و جرات و یارای خاموش کردن

شمع ها را در خود نمی بینم

بی آنکه شمع ها را خاموش کنم

تولدت را تبریک گفته و باز

در انتظار سالی دگر می نشینم تا باز هم

مثل امروز و امسال تولدت را تنهای تنها برگزار کنم

خیلی ساده و بی پیرایه بهت میگم

تولدت مبارک

نگاهم کن

آرام آرام می آید

تولد دختری از جنس نور

تولد عشق

یه عشق قدیمی

که هر چه از قدمت اون میگذره

ارزشش بیشتر از پیش میشه

یادم هست آن روز که چشم

به دنیای پوچ آدمها باز کردی

چشمان تیره من

بدنبال نگاه زیبای تو بود

و قلب پاک تو انگار با من بود

و صدائی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

و میدانستم که نگاهت

روزی روزگارم را خراب می کند ...

شب تولد تو بود و من

ترانه ی طپش های قلب عاشق خویش را

تقدیم سالهای تنهائی تو می کنم

خاطره ی من

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 6:24  توسط محسن میرجانی  | 




من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا
 
رو به روی کبوتری که از غروب می وزید

 
چشم به راه آوازی که دریا

 
از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود

 
به یقین می دانی به چه فکر می کردم

 
گفته بودی

 
خودت با دریا کنار بیا
تمام دریاهای دنیا دو ساحل دارند من کنار دریا می آیم ، من با دریا کنارمی آیم من با باد ، با باران ، با آیینه و زمستان
 
من کنار تو می آیم ، من با تو کنار می آیم

 
من با هر چه آسمان سرکوب شده

 
و هر چه سنگسار آیینه و مهربانی

 
و هر چه منطق بی دلیل

 
کنار می آیم
تو چه می دانی که در این یک شنبه ی عزیز که

بوی تنباکو می دهد چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام می خواهم انکار کنم که شاعرم
 
و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد

 
من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم

 
کسی که امروز کنار تو می آید
یک مرده ی منطقی است
 
حالا می توانی آسوده باشی

 
من کنار تو آمده ام

 
من با تمام تو کنار آمده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:2  توسط محسن میرجانی  |